هادی غفاری: حكم زندان به كسی ندادم، معین فر را من نزدم

هادی غفاری: حكم زندان به كسی ندادم، معین فر را من نزدم علم عدل هادی غفاری: حكم زندان به كسی ندادم، معین فر را من نزدم


فاطمه استیری- رضوانه رضایی پور: حضورش در دادگاه هویدا و معمای قتل او پس از سال ها هنوز هم پر حرف و حدیث است، اما او همچنان اصرار دارد كه بگوید هیچ نقشی در قتل نخست وزیر رژیم پهلوی نداشته و تنها نظاره گر یك دادگاه به ریاست قاضی خلخالی بوده است. «جرم من این بود كه بغل دست آقای هویدا نشستم و عكس انداختم.» با هادی غفاری در كافه خبر خبرگزاری خبرآنلاین به سال های دور بازگشتیم، به سال های آغازین پیروزی انقلاب و دهه 60، همان روزهایی كه او یك انقلابی دوآتشه بود و انكار نمی كند كه گاهی هم تندروی كرده است: «قطعا ما هم در جاهایی از تاریخ تندروی هایی داشتیم، فریادهای بیخود زدیم، البته آن زمان آن را بیخود نمی دانستیم. ولی الان می فهمیم.» بحث كه به اعدام های دهه 60 می رسد تاكید دارد كه هیچ وقت از اعدام های دهه 60 دفاع نكرده و نمی كند و می گوید: «یك سخنرانی از من پیدا كنید كه من در دفاع از اعدام حرفی گفته باشم.» از خلخالی دفاع نمی كند اما چنین می گوید: «من نمی گویم باید اعدام می كردیم، می گویم باید متفكرانه عمل می كردیم. آقای خلخالی محصول زمان خودش است. محصول شلاق هایی است كه خورده و تبعیدهایی است كه كشیده و یا حصرهایی است كه داشته». غفاری به ماجرای اختلافاتش با ملی مذهبی ها كه می رسد از طلب حلالیت خود از سران این نهضت برایمان می گوید «من به شخصه خدمت آقای تاجر رفتم، آقای صباغیان هنوز زنده است و خدمت ایشان هم رفتم، خدمت دكتر یزدی و دكتر سحابی هم چندین بار رفتم و از آنها حلالیت طلبیدم. گفتم من جوان بودم، اگر تندروی كردم و یا حقوقی از شما ضایع كردم من را حلال كنید.»
از شباهت بین احمدی نژاد و بنی صدر كه می پرسیم با صراحت می گوید «احمدی نژاد همه اش هواپرستی شخصی است. اگر بخواهم عقب تر بروم می گویم كه آقای احمدی نژاد جن زده است. شوخی نمی كنم. آقای مشایی و بعضی دیگر از دوستان او با استفاده از رفتارهایی كه فارغ از درك و فهم ما است در او حلول كردند و او را مجنون قدرت كردند، مجنون شخصیت كردند.» از دل تنگی اش برای شهید چمران گفت و بغض كرد، از شهید بهشتی كه معتقد می باشد نه تنها زندگی اشرافی نداشت كه عابد هم زندگی كرد، از بنی صدر و علاقه مسعود رجوی برای رئیس جمهور شدن هم سخن گفت. هادی غفاری با حضورش در كافه خبر خبرآنلاین، بعد از آنكه به بررسی مسائل و مشكلات روز كشور پرداخت، (اینجا) سال های اول بعد از پیروزی انقلاب را با ما به مرور نشست. این بخش از گفت وگوی او را در ادامه بخوانید: اگر خودتان الان به دهه 60 بازگردید، یا بخواهید بعنوان یك مبارز انقلابی دهه 50 و 60 خودتان را نقد كنید، كجای عملكرد خویش را مورد بازبینی قرار می دهید؟ اسم شما با یك سری اقدامات مثل اعدام های دهه 60 و یا تندروی های آن زمان تلاقی دارد. الان پس از 30 سال چقدر خودتان را نقد می كنید و چقدر از خودتان دفاع می كنید؟
من از آخر شروع كنم. من در طول سال های پس از انقلاب در تهران یا جاهای دیگر یك روز هم در دادگاه بعنوان كسی كه حكم بدهد یا اجرای حكم كند نبودم و هیچ نقشی نداشتم. اما گفته می گردد مدافع اعدام بودید؟
نه؛ هیچ جا. یك سخنرانی از من پیدا كنید كه من در دفاع از اعدام گفته باشم. یكی دو بار برای تماشا به دادگاه رفتم. روز محاكمه هویدا توسط آقای خلخالی، كنار نشسته بودم و حتی حرف هم نزدم با اینكه بیشترین حرف را من درباره نظام حاكم محمدرضاخانی داشتم. جرم من این بود كه بغل دست آقای هویدا نشستم و عكس انداختم. من دو سال حاكم شرع دادگاه های شمال كشور بودم. یك روز هم به كسی حكم زندانی ندادم هر كس حكمی از من پیدا كرد كه یك روز به كسی زندانی داده ام، بیاید افشا كند. یك سیلی به كسی نزده ام. منطقه شمال را كه از آبعلی شروع می شد تا گیلان و مازندران، دو سال اداره كردم. بسیار زیبا و با مهربانی و اقتدار هم اداره كردم. نظام اسلامی را درست پیاده كردم و رك بگویم مردم را هم تربیت كردم. بگذارید یك خاطره بگویم. مرحوم شریعتی آن سال ها كه من نوجوان بودم داستانی را نقل می كرد. می گفت یكی از آقایان -البته شاید خودش باشد كه به نام یكی از آقایان می گفت-، در رشته جامعه شناسی برای گرفتن دكترا رساله می نوشت كه مبحث آن راجع به یك نظریه اجتماعی بود. این آقا رفت و 20 صفحه از كتاب استاد را در رساله اش بعنوان یك نظریه اجتماعی قابل قبول و قابل دفاع آورد و از آن دفاع كرد. روزی كه برای دفاع آمده بود استاد نمره D به او داد. این آقا خیلی ناراحت شد و گفت استاد نمی خواستم بگویم ولی 20 صفحه ای كه شما به آن انتقاد كردید عینا از كتاب خودتان كپی كردم. به خودتان صفر می دهید؟ آن استاد هم در جواب گفته بود آقای دكتر تاریخ چاپ كتاب برای 20 سال پیش است. مگر قرار بوده من آدم 20 سال پیش باشم؟ این گوسفند است كه در طول 50 سال تغییر نمی كند ولی من آدم هستم. روز گذشته یك فكری به ذهنم رسید اما امروز می فهمم اشتباه كرده ام. هر انسانی در دایره تحول است. قرار نیست ما آدم 20 سال پیش باشیم. یكی از نقدهایم به برخی از دوستانم كه درباره آیت الله خامنه ای می گویند كه ایشان در سال های پیش از احمدی نژاد دفاع كرده، همین است. می گویم ایرادی ندارد. ایشان آن زمان احمدی نژاد را مفید می دانست ولی الان می داند كه مضر است. من سال 84 و 85 و 86 نه؛ سال 65 كه احمدی نژاد در دانشگاه علم و صنعت درس می خواند و من آنجا سخنرانی داشتم، فهمیدم او چه آدم عجیبی است.
من به شخصه خدمت آقایان بازرگان، صباغیان، یزدی و دكتر سحابی رفتم و از آنها حلالیت طلبیدم. گفتم من جوان بودم، اگر تندروی كردم و یا حقوقی از شما ضایع كردم من را حلال كنید. در طول زمان بالاخره باید تحول داشته باشم؛ چون انسانم. انسانی كه در جامعه زندگی می كند، می خواند، می اندیشد، فكر دارد و... قرار نیست انسان 40 سال پیش باشد. من هم مثل همه. منتهی من بعنوان كسی كه امروز بیایم از گذشته ام توبه كنم، تواب باشم، نه اینطور نیست. توبه نه، ولی اینكه بپذیرید در بعضی موارد خطا داشتید...
قطعا ما هم در جاهایی از تاریخ تندروی هایی داشتیم، فریادهای بیخود زدیم، البته آن زمان آن را بیخود نمی دانستیم. ولی الان می فهمیم. مثلا كسانی در مجلس سخنرانی كردند - البته آن زمان من نبودم- یك آقای دیگری كه بخشی از فامیلی اش با من یكی بود و از من 30 سال بزرگتر بود و نماینده آذربایجان بود، كارهایی كرد كه به نام من نوشته شد، گله ای هم ندارم. مگر شما نبودید كه به صورت معین فر سیلی زدید؟
نه، آقای علی اكبر غفاری قره باغ این برخورد را كرده بودند. آن زمان هم من گفتم حقش است كه این برخورد را ببیند. اما من این كار را نكردم. یا اقدام او ضد آقای معین فر را به نام من نوشتند در صورتی كه من نبودم. هر كس هم به من بگوید ان شالله در قیامت پاسخ من را خواهد داد. به هر حال مجموعه تفكرات حزب اللهی در آن روز خیلی تند رفته بود و امروز داریم ضرر آن تندروی را می دهیم. عده ای هم بودند خیلی كند رفتند كه امروز طلبكار شدند. آنهایی هم كه در بخشی خیلی تند بودند و بعد عضو هیات حاكمه شدند حالا به شدت از آن روزها دفاع می كنند. كسانی كه به شدت با بنی صدر و مجاهدین خلق آن روزها فحاشانه در مجلس برخورد كردند امروز شعار آزادی خواهی می دهند. حالا جالب است طیفی مثل من، كه در قدرت نیستم شعار آزادی خواهی و حكومت غیرمقدس می دهم. اگر قدرت داشتم كه این شعارها را نمی دادم! یكی از دلایلی كه شما معتدل شدید این نیست كه از قدرت حذف شدید؟
من از قدرت حذف نشدم. رد صلاحیت شما در چند دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی، نوعی حذف شدن نیست؟
چرا؛ ولی این اتفاق به این دلیل بود كه من كارهایی كه باید را انجام ندادم. یعنی نه متملق بودم و نه چاپلوس و نه به فرموده كسی عمل می كردم. خودم فكر و اندیشه داشتم و خودم را مثل همه آقایانی كه امروز حاكم هستند اهل فهم و درك می دانستم. از من پیشتر آقای هاشمی رفسنجانی بود كه دیدید با او چه كردند. یك بچه در فلان روزنامه، یك آدم كم سواد همه حیثیت امیركبیر دوران ما را سكه یك پول سیاه می كرد و بقیه هم می خندیدند. این كار عادی است. هر كسی قابل نقد است، اول هم گفتم، نمی گویم ائمه را نقد می نماییم ولی ائمه مانع ما از نقد نشدند و با رفتارشان اجازه دادند حرف بزنیم. آنها طوری هم عصرهای خودشان را تربیت كردند كه مردم و یاران باوفا و صدیقشان را خفه نكردند. یك بار در تاریخ یك نفر پیدا شده كه امام صادق به وی خاطرنشان كرد برو در تنور و او هم رفته و نامش شیعه تنوری شد. این كار تبدیل به چماق شد و انگار بقیه هم هر چه گفتند باید بله گفت. او امام معصوم بود در صورتی كه بقیه قدرتمندان هیچ كدام معصوم نیستند؛ اصلا چه كسی گفته قدرت عصمت دارد. همین الان گفتم وقتی حكومت و نظام را مقدس نماییم بیچاره می شویم. حكومت یك امر عرفی قابل احترام است نه مقدس. مثلا من فكر كنم اگر به گذشته برگردم رفتارهای بزرگانم را نقد نمی كنم؟ رفتار مادرم را نقد نمی كنم؟ این كار را می كنم ولی برایش احترام هم قائلم. در اوج احترام می دانم كه مادرم مقدس نیست- گرچه فامیلی اش مقدس است-. شما گفتید كه نقشی در اعدام ها نداشتید. در یكی دو مصاحبه كه با بعضی از سیاسیون انجام دادیم، می گفتند كه در مدرسه مطهری و در زمان حیات امام دو دسته افراد حضور داشتند. یك دسته آقایان بهشتی و هاشمی و مطهری كه امام را برحذر می داشتند از اینكه تصمیمات تند و آنی بگیرند و در مقابل دسته دیگری بودند -كه البته شما را هم در همان دسته قرار می دهند- كه می گفتند باید برخورد ضربتی داشت و در پشت بام مدرسه همه ساواكی ها را اعدام نماییم...
این بطور قطع تهمت به من است. شما الان آقای خلخالی را به خاطر اعدام هایش نقد می كنید یا آن زمان هم منتقدش بودید؟
اگر شما می خواهید نقد كنید باید در سال 57 باشید و در آن زمان، این امر را نقد كنید. الان نمی گردد. شما همان نگاه سال 57 را الان نقد كنید.
نه. آن زمان چاره همان بود. یعنی وقتی در خیابان می رفتیم بی جهت رگبار می بستند. پس چرا افرادی مثل شهید بهشتی و آقای هاشمی می گفتند كه اعدام چاره نیست؟
من نمی گویم باید اعدام می كردیم می گویم باید متفكرانه عمل می كردیم. شرایط بد بود. آقای خلخالی محصول زمان خودش است. محصول شلاق هایی است كه خورده و تبعیدهایی است كه كشیده و یا حصرهایی است كه داشته. آن حصرها برطرف شده، عشق به حفظ نظام دارد و این رفتار را برای حفظ نظام مفید و موثر می داند. آقای مطهری و بهشتی اعدام را مضر می دانستند و این نوع تفكرشان بود. نوشته های آن روزهای من هنوز هست. من به لحاظ تفكر، همیشه با آقای مطهری و آقای بهشتی كار می كردم. این را بدانید كه حتی آن روزی كه آقای خلخالی قاتلین و ضاربین ما را محاكمه می كرد من نرفتم و در دادگاه حاضر نشدم. در محاكمه آقای آرش كه بدترین كابل ها را به من زده یا در محاكمه آقای تهرانی حضور نداشتم. خودم را بزرگتر از این می دانستم كه انتقام شخصی بگیرم. آقای پرویز متقی جلوی من، پدرم را می زد. من نوجوان بودم و او یك آدم گردن كلفت بود. یادم نمی رود، تابستان بود و لباس آستین كوتاه می پوشید و بازوهای قدرتمندی داشت. وقتی به فك پدر من مشت می زد كج می شد. من دادگاه این فرد را هم نرفتم. آقای رسولی همیشه شیشه آبجو در جیبش بود، با همان شیشه چند بار سر من را شكست اما من به جلسه محاكمه او هم نرفتم.
مردم امروز نمی دانند هویدا چه جرثومه فسادی بود. متاسفانه با این تنگ نظری ها صدا و سیما هم اجازه نمی دهد كسانی مثل ما كه رژیم شاه را خوب می شناختند بیایند حرف بزنند. محاكمه سران نظام شاهنشاهی را كه من زندانی و تبعیدی شان به شهرهای تبریز، زنجان، اصفهان، شیراز، قم، لرستان، كرمان و... بودم، نرفتم. رئیس شهربانی و ساواك آبادان تا بامداد من را می زدند كه حتی دلم برای خودشان می سوخت. می گفتم كه اینها زن و بچه ندارند تا بامداد با كابل و شلاق به سر و صورت من می زنند؟ من به جلسه محاكمه اینها هم نرفتم. یك بار فقط به جلسه محاكمه هویدا رفتم كه آن هم یادم نیست برای چه رفتم. شاید یك نوع كنجكاوی بود. یك كلمه حرف نزدم. با اینكه من حق داشتم درباره ایشان صحبت كنم. بالاخره اوج اقتدار آقای هویدا در زمان اوج اندیشه مبارزاتی من بود. خیلی چیزها را من می فهمیدم و می دانستم. ما كه آن روزها را درك نكرده ایم و متولد پس از انقلاب هستیم. به نظرتان چرا مردم از همین هویدا و اقداماتش گاهی بخوبی یاد می كنند؟ چرا نحوه مرگ او هنوز هم مورد توجه است؟
مردم امروز نمی دانند هویدا چه جرثومه فسادی بود. متاسفانه با این تنگ نظری ها صدا و سیما هم اجازه نمی دهد كسانی مثل ما كه رژیم شاه را خوب می شناختند بیایند حرف بزنند. آقای هویدا بعنوان نخست وزیر مسئول چند اداره بزرگ بود. سازمان ورزش كشور، سازمان اوقاف، سازمان اطلاعات و امنیت كشور (ساواك) زیرنظر مستقیم آقای هویدا بود. اینها را مردم نمی دانند. این همه شكنجه ها مگر می گردد بدون اطلاع هویدا بوده باشد؟ آقای ثابتی كه دست پرورده مستقیم آقای هویدا بود و پدر جد جلادی ایران است، اینقدر من را زده است كه حد ندارد. در خاطراتی كه چند وقت پیش از وی در تلویزیون امریكا پخش می شد می اظهار داشت: «به من می گویند شكنجه كردی. تهمت می زنند». كسی نبود بگوید آقای خبیث من كه هنوز نمرده ام، هنوز هادی غفاری زنده است چقدر كابل زدی؟ من یك دندان سالم ندارم. آقای ازغندی چنان با پوتین به فك من كوبید كه تمام استخوان هایم ریخت و فكم كج شد. من چند سال است دندان مصنوعی گذاشتم. بیست و هفت سال پس از انقلاب یك خیار یا یك سیب گاز نزدم و باید آن را رنده می كردم و می خوردم. تنها سه سال است دندان دارم. اینها كه اجنه نبودند ما را می زدند، همین عوامل آقای هویدا بودند. حالا هویدا تطهیر شده! می گویند قیمت یك خودكار را به مدت 5 سال ثابت نگه داشته. كشوری كه در ابتدای كار ایشان 20 میلیون جمعیت داشت و روزی هم 6 میلیون بشكه نفت داشت و آن را به قیمت بشكه ای 30 دلار می فروخت و كشورداری می كرد، باید هم اینگونه می بود. آیا واقعا ثابت نگه داشتن نرخ خودكار ملاك كشورداری بود؟! بروید ببینید مردم از فقر در كردستان و سیستان و بلوچستان چه می كشیدند. من آذری زبانم بروید ببینید روستاهای ما چه خبر بود. آذربایجان شرقی و غربی هنوز هم از فقر رنج می برند؛ یك رنج ساختاری. در این اتفاق ها اگر آقای هویدا مقصر نبود پس چه كسی مقصر بود؟ عامل استعمار خارجی و استبداد داخلی چه كسانی بودند؟ این ایران عقب مانده در دوره ای كه غرب دارد به لحاظ علمی غوغا می كند چرا به وجود آمده؟ الان یكی از سوالات من این است كه چگونه است كه آلمان بیكار ندارد یا خیلی كم دارد؟ واقعا نمی دانم چه می كنند. الان 30 سال است كه نیاز به یك كار عمرانی ندارند. ما به زحمت بتوانیم یك قطار فكستنی تهران - مشهد را راه بیندازیم. البته رژیم شاه را می گویم. با هزار مكافات جاده می ساختند. همین جاده های خوبی هم كه می بینید آلمان ها ساختند. آن هم به این دلیل كه رضاخان با هیتلر رفاقت داشت و مثل او می اندیشید و از او كمك گرفت تا مقاصد خودش را اجرایی كند. از شمال به جنوب، از شرق به غرب كشور را به این منظور كه انگلیسی ها، امریكایی ها و آلمان ها بتوانند نیروهای خویش را جابجا كنند، راه آهن تاسیس كردند. برای مردم كه این كار را نكردند. شما از منتقدان نهضت آزادی در دهه 60 بودید. ولی هر چه زمان گذشت و در دوره ای كه از قدرت حذف شدید، این نگاهتان هم معتدل تر شد. با آقای یزدی تا زمانی كه فوت كردند در ارتباط بودید؟ شده بود حس كنید كه نباید آن مواضع تند را در قبال ملی مذهبی ها می گرفتید؟
مصاحبه مفصلی در نقد نهضت آزادی داشتم كه در یكی از مجلات هم چاپ شده. گفتم كه عمده نقد من به تاجر كه البته الان هم این نقد را دارم این بود كه آقای تاجر سال 57 مثل سال 32 می اندیشید و باور نمی كرد كه سال 57 است. 57 را نمی توانست بفهمد. نقد دیگری كه بسیار برای من مهم است این است كه تاجر خودش را مصدق می دانست و امام را كاشانی. تا آخر هم دردش همین بود. نمی توانست باور كند كه نه خودش مصدق است نه امام كاشانی. یك بحث جدی دیگر هم در بحث های تفسیر قرآن داریم درباره سوره كهف كه برایم خیلی راهگشا است. بار اول كه این اصحاب كهف مومن شدند زبان توده مردم را بلد نبودند و از دست مردم و حاكم فرار می كنند. یعنی توده را درك نكردند. پیشرو بودند و می فهمیدند ولی فهمیدن تنها، هیچ وقت كافی نیست. باید توده جامعه نمی گویم همراه شما باشد، بلكه تو را درك كند و بفهمد كه به دنبال منافع جامعه هستی و در واقع یك تصویر از ما بهتران از شما در ذهن مردم به وجود نیاید. اصحاب كهف كه از غار بیرون می آیند همه چیز عوض شده بود. پول 300 سال پیش را برای خرید می برند. پس در آن زمان هم باز با مردم به لحاظ تفهیم و تفاهم بیگانه هستند. بار پیش از مردم خیلی جلو بودند، خیلی جلو بودن هم خوب نیست، باید تنها یك مقداری پیشروتر از مردم بود. پیشگام یعنی با مردم گام بردارند و یكی دو قدم هم جلو هستند. اگر شما در حركت مبارزاتی بعنوان رهبر 800 قدم جلو باشی مردم اصلا تو را نمی بینند و درك نمی كنند. دوره ای كه اصحاب كهف از غار درآمدند همین صورت گرفت. سكه سیصد سال پیش را بردند نان بخرند. مردم گفتند اینها گنج پیدا كردند. این نشان داده است كه در اینجا هم با مردم فاصله داشتند. مشكل نهضت آزادی در سال های اول انقلاب این بود كه بسیاری شان خیلی چیزها را می فهمیدند. این روزها كه صحبت های آقای تاجر را گوش می دهم، می فهمم ایشان امروز را می دید. در آن مقطع حرف های ایشان تندرویی بود. آن مقطع باید می فهمید كه اگر برای پیامبر یك صلوات می فرستند و برای امام سه تا، این نشانه اعتراض به رژیم حاكم محمدرضاخانی است كه می خواهد خمینی را له كند و مردم هم می خواهند جایگاه او را با همین ابزار صلوات بالا بیاورند.
یكی از مراجع قم كه خدا رحمتش كند، خودش آدم خوبی بود ولی هوادارانش بسیار بدفكر بودند. آنها به لج ما كه طرفدار امام بودیم برای مرجعشان سردادن صلوات را شروع كردند. آقای تاجر باید درك می كرد كه این یك نوع خوش فكری بود. شما اگر می خواهی الان زندگی كنی ولی برای 30سال بعد حرف بزنی در واقع از توده مردم جدا می افتی. یعنی همچنان از موضع خودتان در برابر او و سایر ملی مذهبی ها دفاع می كنید؟ شما چرا نمی خواهید خود تاجر را ببینید؟ آقای تاجر اشتباه كرد. ایشان باید می دید كه جامعه ای كه در آن زندگی می كند، مجموعه ای كه در آن است و شرایطی كه در آن وجود دارد، تحمل و ظرفیت این حرف ها را ندارد. باید خودش را به مردم نزدیك می كرد. زیاد كه فاصله گرفت سرنوشتش همین شد. من به شخصه خدمت آقای تاجر رفتم، آقای صباغیان هنوز زنده است و خدمت ایشان هم رفتم، خدمت دكتر یزدی و دكتر سحابی هم چندین بار رفتم و از آنها حلالیت طلبیدم. گفتم من جوان بودم، اگر تندروی كردم و یا حقوقی از شما ضایع كردم من را حلال كنید. چندین بار هم این كار را كردم. حتی در مراسم ترحیم تاجر خودم به قم رفتم. با اینكه می دانستم افرادی دنبال بهانه بودند تا اتهاماتی برای رد صلاحیت به ما ببندند، ولی این كار را انجام دادم. به جان خریدم و رفتم. معتقدم كه یك حزب و تشكیلات در عین حال كه باید آینده را ببیند نباید از امروز خود جدا باشد. از امروز جدا شدن، آدم را به یك انسان ایده آلیست تبدیل می كند و ایده آلیست ها در جامعه هیچ وقت جایی ندارند. باید واقع گرا بود. واقعیت های موجود را ببینی و البته هر ازچندگاهی هم یك تلنگری برای آینده به مردم بزنی. ولی آقای تاجر و نهضت آزادی به شدت ایده آلیست بودند. امروز را می دیدند در این هم هیچ بحثی نیست. ولی آن روز این بلندپروازانه رفتار كردن، آنها را از قافله انقلاب عقب انداخت و طوری شد كه در مجلس اول یا دوم یك طرحی نماینده ها به صحن آوردند- كه البته من رای ندادم-، در خصوص اینكه آقای تاجر و دوستانش نتوانند كاندیدا شوند شرط سنی برای نمایندگی مجلس گذاشتند. طبیعی است كه عكس العمل آنطور رفتارها همین بود.

البته این را هم بگویم كه برخی از كسانی كه در مجلس آن روزها، خیلی تند بودند امروز یكی از كثیف ترین عناصر ضدملی و ضداسلامی ما هستند. آقای عادل اسدی نیا كه شاید در تلویزیون امریكا و اسرائیل او را دیده باشید از كسانی بودند كه جلوی آقای تاجر در به اصطلاح دفاع از حزب الله با چك و لگد برخورد می كرد. ایشان امروز به شدت متعفن شده و به همه مقدسات ما می تازد. در صورتی كه این خودش یكی از سركردگان كسانی بود كه در مجلس به آقای تاجر می تاخت. نماینده مجلس دوم هم بود. حملات خیلی تندی به آقای تاجر داشت. الان ببینید به چه روزی افتاده كه زشت ترین القاب را برای اسلام و دین و كشور و خدا و پیغمبر به كار می برد. می خواهم بگویم كه یكی از خصوصیت های روشنفكری این است كه روشنفكر غر نمی زند اما نقد می كند. امروز اگر روشنفكری ایجاب می كند كه در زمان خودمان باشیم در 70 سال پیش یقینا طور دیگری بود. نمی گویم آن زمان بد عمل كردیم. مثال ساده همین كرسی است كه آن زمان كاربرد داشت و امروز دیگر ندارد. امروز بچه های ما چرا كتاب نمی خوانند؟ چند درصد بچه های امروز كتابخوان هستند؟ من همچون كسانی هستم كه به گردش آزاد اطلاعات اعتقاد دارم ولی همین گردش آزاد اطلاعات بچه های ما را از كتاب خواندن و اندیشه ورزی كاملا دور كرده است. من گاهی برای سخنرانی مطالعه، تحقیق، یادداشت برداری و... دارم. منبر كه می روم گاهی می بینم كه یك جوان در زمان صحبتهای من موبایل درآورده و مشغول آن است. در مسجد هم یك آقایی بود كه در زمانی كه من صحبت می كردم، قرآن می خواند، مفاتیح هم می خواند، ذكر هم می گفت، به صحبت من هم گوش می كرد. من می گفتم هیچ كدام از اینها را نمی فهمی. مگر یك مغز چطور می تواند همه چیز را با هم بفهمد. در غرب اینطور نیست. در مترو و اتوبوس كتاب جیبی همراه خود دارند و آن را می خوانند. بعد هم كه تمام شد كتاب را خانه نمی آورند. همانجا می گذارند كه هر كس خواست بردارد و بخواند. یا در مترو می خوابند. چون در طول روز واقعا زیاد كار كردند. متوسط كارشان از 8 ساعت 8 ساعت است. در صورتی كه ساعت كار مفید ما یك و نیم ساعت است. كارمندان قبلا جدول حل می كردند الان موبایل بازی می كنند یا خانم ها به لاك ناخن خود می رسند و بحث آرایشگاه كه كجا خوب است را مطرح می كنند و اینكه چطور وزن خودمان را كم نماییم و.... من در این جامعه زندگی می كنم و اینها را می دانم. آقایان هم بحثشان این است كه چند ساعت كار نماییم، شغل دوم كجا بگیریم، قسط چقدر داریم و... در ادارات مكرر این موارد را دیده ام.
قطعا ما در جاهایی از تاریخ تندروی هایی داشتیم، فریادهای بیخود زدیم، البته آن زمان آن را بیخود نمی دانستیم. ولی الان می فهمیم. تعداد كارمندان ما هم زیاد است. هر كس رسیده با كامیون فك و فامیل خویش را آورده و در اداره استخدام كرده. كار كه انجام نمی دهند ازاین رو تا به خانه می آیند راحت و شاداب 6 ساعت تلویزیون تماشا می كنند. همین است كه هر كس از ادارات ما بیرون می آید راضی نیست. شما بروید جلوی دادگستری بایستید یك نفر بیرون نمی آید كه راضی باشد. حتی اگر حكم به نفع او باشد باز غر می زند. بیمارستان، بهداری، آموزش پرورش، ارشاد، صنایع، دارایی و مالیات و... هم همینطور. در اروپا طرف مالیات می دهد و افتخار می كند كه در سازندگی كشور سهیم است. ما پول درمی آوریم و نمی دهیم وقتی هم كه از ما به زور می گیرند دشنام می دهیم. این یعنی اصطلاحا نظام گسسته است. حذف برخی گروه‏ ها بعد از انقلاب، نوعی نزاع بر سر قدرت نبود؟ گویی همه خودشان را سهامدار انقلاب می دانستند.
نه این نبود. فهم بد از شرایط بود. چه روحانیت، چه گروه های سیاسی فهم بد داشتند. یك باره به قدرت رسیده بودند و عجله داشتند كه هر كس به جایی برسد. مشكل دیگر هم كه سبب و بانی اش رضاخان و محمدرضا پهلوی هستند این بود كه آنها تفكر تحزب را خفه كردند. حزب بدنام شد. الان هم یك عده از این روحانیون كه می خواهند جانماز آب بكشند می گویند من عضو هیچ حزب و گروهی نیستم. من خودم شخصا اینطور هستم؛ هر كس بگوید من عضو هیچ حزب و گروهی نیستم بلند می شوم و می گویم ببخشید شتر هم عضو هیچ حزب و گروهی نیست! من و شما كه شتر نیستیم. عضو حزب باطل و مستبد بودن بد است، والا یك حزبی كه می خواهد كادرسازی كند و برای آبادانی كشور یا حتی برای كسب قدرت تلاش كند كه بد نیست. در اساسنامه یك حزب خواندم كه حزب ما اقتدارگرا نیست این اتفاقا كار بدی است. حزب اصلا تشكیل می گردد كه قدرت را دست بگیرد. به جهت اینكه می گوید من اندیشه دارم و اندیشه من كشور را درست تر اداره می كند. حزب ذاتا اقتدارگرا است. آقای غفاری! دلتان برای كدام یك از همرزمان انقلابی تان تنگ شده؟
یك بخش از دوستان من مبارزاتی بود. من با آقای چمران بیشتر رفیق بودم. ایشان بسیار خالص بود، خلوصش اعلی بود. مگر اینكه خلوص بیشتر از او را در ائمه بتوانید سراغ بگیرید. از نظر سطح علمی هم بسیار بالا بود. دكترای صنایع داشته باشی آن هم از كشوری كه مهد علم آن روزها بوده بعد بروی در لبنان كار كنی! من پیش از انقلاب در لبنان آموزش نظامی و چریكی دیدم و با ایشان بودیم خیلی دلم برایش تنگ می گردد. به خصوص در جبهه كه به اندازه یك مورچه برای كسی سنگینی نداشت. هیچ وقت اجازه نداد كسی اسلحه او را بردارد و یا كسی كفش او را جفت كند. اصلا در این فازها نبود. خلوص مطلق و محض بود. الان خیلی دلم برایش تنگ می گردد. از او كه بگذریم به لحاظ سیاسی خیلی دلم برای شهید بهشتی تنگ می گردد. چون خیلی با او كار كردم، ایشان اندیشمند بسیار والایی بود و عابد هم زندگی می كرد. برخلاف آنچه اول انقلاب به خصوص منافقین گفتند او اصلا به دنبال زندگی اشرافی نبود. آقای مطهری را هم به لحاظ درسی دوست دارم. من خدمت ایشان درس منظومه می خواندم. ایشان منظومه را خوب می فهمید و خوب می فهماند. خانه اش می رفتم و پیش ایشان یاد می گرفتم و حتی رنگ و طرح موكت و قفسه بندی كتاب های زیرزمین خانه ایشان را هنوز یادم است. اگر نقاشی ام خوب بود الان می توانستم برایتان طراحی كنم. در روحانیونی كه نیستند و در اوج مقاومت بودند برای دو سه نفر حرمت بسیار بالا قائلم. شاید اسم هایشان برای شما خیلی مطرح نباشد كه این از مشكلات نظام ما است كه شخصیت های بزرگش را زود فراموش كرد. آیت الله سیدعبدالرحیم ربانی شیرازی خیلی قدر بود و هم به لحاظ علمی آخوندی مجتهد و مسلم بود، نه در حد امام ولی یك پله پایین تر او بود. مرحوم صدوقی خیلی شیر بود.
من 5 شب یزد منبر رفتم و حكومت رضاخانی و محمدرضاخانی را سكه یك پول كردم. مسلحانه مبارزه نكردم ولی برای حفظ خود مسلح هم بودم. البته تا روز آخر پیش از انقلاب هیچ وقت پیش نیامد كه از اسلحه شخصی خودم استفاده كنم ولی بالاخره مبارز بودم و برای گریز از دست ساواك اسلحه داشتم. منزل آقای صدوقی نشسته بودم رئیس ساواك آمد من را بگیرد. پسر آقای صدوقی محمدعلی صدوقی -كه او هم به رحمت خدا رفت و پس از پدرش امام جمعه یزد شد، بسیار آدم خوش فكری بود و از من جوانتر بود- هم نشسته بود. معمولا عادت آقای صدوقی بود كه چمباتمه مانند می نشست. رئیس شهربانی و رئیس ساواك آمدند و گفتند آمدیم آقای غفاری را ببریم. شهر ما آرام بود ایشان آمد شهر را به هم ریخت. آقای صدوقی به آن دو نفر گفت پاسبان -هر دو سرتیپ بودند- ایشان میهمان من است، كسی جرات ندارد به میهمان من متعرض شود. بعد فرمود محمدعلی این دو پاسبان را به خیابان راهنمایی كن. آقای محمدعلی گفت بروید حاج آقا عصبانی شود با عصا شما را می زند و آنها هم رفتند. مرحوم صدوقی در یزد پایگاهی داشت كه اگر به خیابان می آمد همه مردم می آمدند. صدوقی خیلی پاكدامن زندگی كرد و باسواد و مجتهد مسلم بود. از دیگر كسانی كه خیلی به او وابسته هستم و ارادتم جدی است مرحوم طاهری اصفهانی است. من او را در شكنجه گاه دیدم. سال های پیش از آن هم پیش او درس خوانده بودم. بحث خمس را پیش ایشان خواندم. خیلی ملای ساده زیستی بود. شاید در طول شبانه روز سه وعده غذای او یك وعده غذای دیگران نمی شد. سال 55 من زندان بودم و داشتم بازجویی پس می دادم. اتاقی كه ما بازجویی می شدیم كنتكس بود، یعنی گچ صاف نبود و دانه دانه بود. بازپرس ریش ایشان را می گرفت و سرش را به دیوار می كوبید. خون به لباسش ریخته بود، نهایت كلمه ای كه ایشان به زبان می آورد كه الان می گویم به زحمت می توانم اشك هایم را حفظ كنم لاحول و لاقوه الا بالله بود؛ پسرش هم شهید بود و بسیار مرد بزرگوار و پاكدامنی بود. متاسفانه پس از انقلاب یعنی پس از فوت امام با ایشان خیلی بدرفتاری شد و از امامت جمعه هم استعفا داد و از دست ما رفت. مرگ حق است ولی كل انقلاب اصفهان رهین منت آقای طاهری است. در بین استادان من كه شاید پس از پدر و مادرم در تشكیل كیان من نقش بسیار بالایی دارند آقای دكتر محمود سرفراز است كه معلم تاریخ اسلام، ادبیات عرب، فلسفه من بود. بسیار بزرگوار و آزادی خواه و مردمی بود. كل سال هایی كه ما خدمت ایشان بود یك بار در كلاس حضورغیاب نكرد و یك نفر هم غایب نداشتیم. بقیه معلم ها به زور حضور و غیاب بچه ها را به كلاس می آوردند ولی ایشان یك بار هم این كار را نكرد. خیلی هم آزادی خواه بود به حدی كه من یادم است وزیر آموزش پرورش آن روز آقای دكتر هادی هدایتی بود، به همراه آقای محمدی رئیس دبیرستان وارد كلاس شد. آقای دكتر نگاه كرد گفت آقای محمدی شما مدیر مدرسه هستید می فهمید، این آقا وزیر است نمی فهمد و شعور ندارد. فكر كنید به وزیر آموزش پرورش شاه كه چشم راست و چپ شاه هم بود می گوید كه ایشان نمی فهمد در بزند؟! گاو می خواهد به طویله برود اول با سرش ضربه ای به در می زند. اینجا كلاس است نباید در می زدید؟ بفرمایید بیرون در بزنید و بعد بیایید داخل. به وزیر خیلی برخورد رفت و نیم ساعت طول نكشید شصت هفتاد نفر مامور ریختند داخل مدرسه و آقای دكتر را سوار كردند بردند. مدرسه ما در خیابان فردوسی بود. او را به كلانتری میدان بهارستان بردند. نمی دانم چه شد كه یك باره در سطح مدارس مركز شهر همه فهمیدند كه دكتر سرافراز را گرفتند. دبیرستان مروی، دبیرستان دارالفنون، دبیرستان علمیه كه بچه های شر تهران اینجا بودند. دبیرستان فخر رازی، دبیرستان دكتر خزائلی هم بودند اینها همه ریختند جلوی كلانتری. پنج شش هزار محصل ریختند جلوی كلانتری بهارستان و پایشان را به زمین می كوبیدند و می گفتند دكتر دكتر. ده دقیقه نشد كه دكتر را آزاد كردند. بچه ها دكتر را قلمدوش كردند و از در كلانتری تا مدرسه فخر رازی روی دوش آوردند.
احمدی نژاد به شدت كیش شخصیت دارد، خیال می كند امام زمان و منجی ایران است. به شدت خود پرداز است. خیال می كند منجی جهان است. از مدیریت خانه خودش عاجز بود و به دنبال مدیریت جهانی می گشت! یك خاطره هم از ایشان بگویم بد نیست كه معلم های امروز ببینند در آن زمان چه خبر بوده. در اتاق نشسته بودیم، هفت هشت نفر از اولیا با او كار داشتند. ایشان در مدرسه مدیر نبود ولی مدرسه را اداره می كرد. معمولا مردم هم می آمدند با مدیر كار نداشتند بلكه با دكتر سرافراز كار داشتند چون به شدت مردمی بود، می فهمید، به مشكلات مردم گوش می داد، مشاوره درسی می داد و... پشت میز مدیر هم می نشست. من هم نشسته بودم با ایشان كار داشتم. یك آقایی با هیكل درشت آمد و خیلی پررو گفت سلام عرض كردیم. آقای دكتر گفت علیك سلام و مشغول رسیدگی به كار یك آقا و خانم شد. چند دقیقه ای پا روی پا انداخت و نشست و در آخر بلند شد آمد گفت من را به جا نیاوردید. اسم این آقا مصطفوی بود. پسرش با ما همكلاس بود و خیلی هم كودن بود. همیشه نمره هایش پایین بود. گفت من مصطفوی هستم وكیل اهواز. آقای دكتر سرافراز بدون اینكه سرش را خیلی بالا بیاورد گفت شما وكیل هستید؟ اظهار داشت: بله من وكیل اهواز هستم از اعلیحضرت شاهنشاه وكیل هستم. ایشان گفت چون وكیل هستی بفرما روی صندلی بنشین. تو آدم هستی مثل آدم بنشین هر وقت هم نوبتت شد بیا ببینم چه می گویی. ما شصت تا از شما را به یك گاری نمی بندیم. اگر بابای فلان كس هستی بچه ات كودن است همین ترم بیرونش خواهم كرد. درس نمی خواند به درد این مدرسه نمی خورد. آن آقا رفت. بعد همین آقای هدایتی به دكتر پیام داده بود كه این برخورد خوب نیست و او هم گفته بود این آقا فكر می كرد اینجا زندان و كلانتری است می تواند تحكم كند، اینجا مدرسه است. دكتر سرافراز روحیه حق طلبی این مدلی داشت الان هم نزدیك به 90 سالش است هفته ای 30 ساعت در دانشگاه درس می دهد.
شما یك جایی گفته بودید كاش بنی صدر از كشور خارج نمی شد و در این صورت شاید می توانستیم در همین چارچوب نظام نگهش داریم. یك جایی هم در حرف های امروز گفتید احمدی نژاد را از سال ها قبل شناخته بودید. در موضع گیری های چند وقت اخیر احمدی نژاد و اطرافیانش، همان نگاه را دارید؟ چون بعضی بنی صدر را با احمدی نژاد مقایسه می كنند. شده به ذهنتان بیاید كه كاش احمدی نژاد را طور دیگری در چارچوب نظام نگه داریم؟ اینكه الان در مجمع است به نظرتان تصمیم درستی است كه ایشان در نظام بماند؟
نگفتم كاش ما بنی صدر را نگه می داشتیم، گفتم كاش از كشور خارج نمی شد یعنی خودش می فهمید. احمدی نژاد هم كاش می فهمید ولی او نمی فهمد. احمدی نژاد به شدت كیش شخصیت دارد، خیال می كند امام زمان و منجی ایران است. به شدت خود پرداز است. پردازشش نسبت به خودش خیلی بالاست و خیال می كند منجی جهان است. همین حرف هایی كه می زد و می گفت مدیریت جهانی. او از مدیریت خانه خودش عاجز بود و به دنبال مدیریت جهانی می گشت. در مورد آقای بنی صدر گفتم ای كاش سر عقل می آمد. بالاخره فرق است بین او با رجوی خودخواه كه در زندان هم كه با ما بود به شدت مستبد بود و اصلا كسی را قبول نداشت، دیكتاتوری ای راه انداخته بود كه آن سرش ناپیدا. با هواداران خودش طوری برخورد كرده بود كه به شدت طیف ما را بایكوت كرده بودند. ولی آقای احمدی نژاد اینطور آدمی نبود. به درد نظام نمی خورد. اندیشه و تفكر سالمی ندارد. الان هم چون با او برخورد می كنند این برخوردها را می كند. همه وجودش هواپرستی شخصی است. اگر بخواهم عقب تر بروم می گویم كه آقای احمدی نژاد جن زده است. شوخی نمی كنم. آقای مشایی و بعضی دیگر از دوستان او با استفاده از رفتارهایی كه فارغ از درك و فهم ما است در او حلول كردند و او را مجنون قدرت كردند، مجنون شخصیت كردند و چیزی هم نمی فهمد.
در دهه 60 به غیر از بنی صدر ما مسوولی داشتیم كه از جنس احمدی نژاد باشد؟ اگر امام زنده بود فكر می كنید با شخصی مثل احمدی نژاد چطور برخورد می كرد؟
امام اصلا اهل برخورد نبود. به شدت جاذبه قوی داشت. در جلسه ای با حضور آقای بهشتی، من و آقای رجوی، بهشتی به رجوی پیام داد كه بیا شهردار تهران بشو. پیشنهادهای این مدلی كار شورای انقلاب بود. من بین خود و خدا شهادت می دهم كه ایشان به رجوی پیشنهاد داد كه شهردار تهران باش، اما ایشان كمتر از ریاست جمهوری یا حتی بالاتر رهبری را قبول نداشت. آن سال ایشان 28 یا 29 سالش بود. امام اهل برخورد نبود. كسی را می خواست بردارد هم برنمی داشت. آرام آرام به گونه ای شخص دیگری را جایگزین می كرد. جنگ را یادمان است. مدیریت اولش با رئیس جمهور یعنی آقای خامنه ای بود ولی امام آرام آرام آقای هاشمی را وارد گود كرد بدون اینكه آقای خامنه ای را بركنار كرده باشد. در دوره قبل تیپ هایی مثل احمدی نژاد داشتیم اما چون فوت كردند ابا دارم اسم آنها را ببرم. دو سه نفر بودند كه نماینده مجلس بودند و حسابی هم پوپولیسم بازی درمی آوردند. حتی یادم است یكی از آنها یك بار كشاورزان منطقه اش را با بیل آورد جلوی مجلس و اندكی هم ما با او بحث كردیم اما به هیچ وجه زیر بار منطق نمی رفت. آدم متدینی بود ولی چیزفهم نبود.
شما یك بار در یك مصاحبه گفتید كه رهبری گفتند رفاقت من با تو بیشتر از رفاقت با احمد توكلی است. این رفاقت هنوز هم هست؟
من به شدت از نظامم دفاع می كنم و به هیچ وجه حاضر نیستم كشورم و نظامم را از دست بدهم. یعنی اگر الان داعش به ایران حمله كند جز نخستین كسانی هستم كه سینه ام را سپر می كنم. به كشورم و نظامم عشق می ورزم. عشقی كه اصلا قابل به زبان آوردن نیست. من در طول سال های جنگ پیش زن و بچه ام نبودم. گاهی هنوز زن و بچه من گله گزاری می كنند. یادم است یكی از بچه هایم به مدرسه نیك پرور می رفت. نمره شانزده، هفده می آورد یك بار هم چهارده. مدیر مدرسه من را خواست گفت بچه ات نمره چهارده آورده فكری برای او كن. گفتم مشكل منم كه 20 میلیون بچه دارم. به من گفت 20میلیون را ول كن بچه خودت را بچسب. همانجا دست بچه ام را گرفتم و گفتم در این مدرسه ماندن شرافتمندانه نیست. مدیری كه فهم ندارد به من می گوید 20 میلیون بچه را ول كن و بچه خودت را بچسب نمی تواند فرزندم را تربیت كند. الان هم همینطور است. مشكل من این است كه من از یك سو به شدت مورد بی مهری قرار گرفته ام هضم می كنم و می فهمم. یكی از كسانی كه به شدت به من بی مهری كرده و تهمت زده آقای احمد توكلی است. ایشان دروغ را حرام نمی داند. تكلیف می دانند كه اگر كسی را مضر به حال اسلام دانستند هر كاری ضد او مجاز است كه صورت گیرد. یا به تعبیری ماكیاولیستی فكر می كند، هدف وسیله را توجیه می كند. ایشان دین دارند ولی دركشان از دین همین است. یكی از كسانی كه خیلی شدید به من ظلم كرده و ضد من مقاله اهانت آمیز نوشته، آقای حسین شریعتمداری رئیس روزنامه یا همان توپخانه كیهان است. ایشان خیلی به من بدی كرده است.
نمی گویم باید اعدام می كردیم، می گویم باید متفكرانه عمل می كردیم. آقای خلخالی محصول زمان خودش است. محصول شلاق هایی است كه خورده و تبعیدهایی است كه كشیده و یا حصرهایی است كه داشته. یك خاطره ای هم بگویم. خبر پخش كرده بودند كه از مسجد من اسلحه به دست آوردند. دروغ مطلق بود. یك فشنگ هم در مسجد من نبود. علنی می گویم. از محل سابق بسیج مسجد من، یك پوكه اسلحه پیدا كرده بودند. به بچه های جبهه آموزش می دادند و آنجا گذاشته بودند. یك قمقمه ای كه در نداشت هم آنجا پیدا شد. در یك انباری اینها را پیدا كرده بودند كه 18 سال درش باز نشده بود. خودشان گفتند این لایه های گرد و خاك كه روی پله های منتهی به انبار است برای هفده هجده سال پیش است. پسرم آن زمان قم درس می خواند. من پس از نماز بامداد معمولا نمی خوابم. اگر كار مطالعاتی هم نداشته باشم به كارهای خانه می رسم. افتخار هم می كنم كه به خانمم كمك می كنم. ایشان هم در تمام شلاق ها و شكنجه ها با من سهیم است. من آن روز خوابم برد. ساعت 7 بامداد پسرم زنگ زد كه كیهان را در مدرسه پخش كردند كه روی آن نوشته است آقای غفاری به جرم اختفای اسلحه دستگیر و زندانی شده است. گفتم من كه اینجا هستم زندان كدام است. من تلفن آقای شریعتمداری را داشتم زنگ زدم گفتم سلام من هادی غفاری هستم. گفت از زندان زنگ می زنی؟ گفتم كی تا حالا به زندانی در نظام ما موبایل می دهند؟ گفت از شما می ترسند، می دهند. گفتم اگر می ترسیدند كه من را زندانی نمی كردند. من در خانه ام. تلفن را به خانمم دادم كه باور كند. خانمم گفت چی نوشتید؟ گفت شما را هم با ایشان با هم گرفتند؟ خانم من گفت خجالت بكش آقا، آقای غفاری خانه است. باز باور نمی كرد و می گفت شما دروغ می گویید. خانم من قطع كرد و با تلفن خانه شماره اش را گرفت. حرفش را عوض كرد و گفت مگر چی شده یك روز شما را زود از خواب بیدار كردند! درك این بشر این قدر است كه بردن حرمت یك مبارز زجركشیده شلاق خورده جان كنده عضو این نظام را اینطور برداشت می كند. بعد هم گفت آقای غفاری اگر جوابی دارد بنویسد چاپ می نماییم. نوشتم و خدا گواه است چاپ هم نكرد. این سطح دینداری آقایان است. نمی گویم بی دین است می گویم سطح دینداریشان این چنین است. از سوی دیگر هم كسانی هستند كه در اوج اینكه با من هم عقیده نیستند ولی بی احترامی نمی كنند با هم بحث می نماییم، جزء جناح راست هستند. ولی مجموعا اصولگرایان خیلی قید و بند راستگویی ندارند. كسانی كه داشتند هم عاقبت بخیر شدند. عسكر اولادی از اینها بود. واقعا آدم راستگویی بود دروغ نگفت، تهمت و بهتان نزد. یا آقای آذری قمی جز سران راست بود. سال های سال مسوول روزنامه رسالت بود كه بعدها نظرش برگشت و عاقبت هم حرف های عجیب غریبی اظهار داشت كه من مایل نیستم آن را تكرار كنم. اصولگراها هم حدودا شما را از قدرت حذف كردند...
بله. مشكلی نیست. یك چیزهایی را خدا به همه نداده ولی به بعضی داده. اگر خیلی چیزها را به من نداده یكی را زیاد داده و آن اینكه اصلا روحیه طلبكاری ندارم. به اندازه یك حبه قند احساس طلبكاری از نظامی كه برای تحققش جان كنده ام، ندارم. نمی دانید چقدر كابل خورده ام، مشت و لگد خورده ام، آپولو یك كاسه مسی بلند بود كه روی سرم قرار می دادند و با چوب به آن می زدند. پنكه انگلیسی بزرگی در اتاق ازغندی بود كه من را به این پنكه بستند و روشنش كردند. اعضای بدنم دیگر در اختیار من نبود. نمی دانم چطور می گردد این شكنجه ها را گفت. كسانی كه از رژیم شاهنشاهی دفاع می كنند اینها را ندیدند كه دفاع می كنند. خواهرم 5 سال از من كوچكتر بود او را در حدی كه بمیرد می زدند. پدر من پیر بود، 60 سالش بود. آدم 60 ساله را كه اینطور نمی زنند. آقای منصوری در ذیل خاطرات آقای عزتشاهی نوشته كه آقای غفاری -یعنی پدر من- فكر می كرد هنوز جوان است، مقاومت می كرد، آنقدر زدند كه مرد. شهید شد.
روز محاكمه هویدا توسط آقای خلخالی، كنار نشسته بودم و حتی حرف هم نزدم با اینكه بیشترین حرف را من درباره نظام حاكم محمدرضاخانی داشتم. جرم من این بود كه بغل دست آقای هویدا نشستم و عكس انداختم. قپان كردن را شما نمی توانی تصور كنی. دستانت را می بندند. بالای چارپایه می ایستی دستانت را به بالا آویزان می كنند چارپایه را می كشند. سه ثانیه زمانش است. ولی 6 ماه عذاب می كشی. حالا برخی آقایان همه چیز یادشان رفته و می گویند درود بر رضاشاه!نمی دانند چه بساطی بود. مرگ من را بگویند ایرادی ندارد. بگویند آقای غفاری را قبول نداریم یا نظام آقای غفاری را قبول نداریم اما از گذشته لجن یك حاكمیتی كه استبداد در آن موج می زد، نگویند. آقای تجریشی را چنان زده بودند كه قطر كف پایش بیست و چهار پنج سانت شده بود. ناخن می كشیدند، دندان می شكستند. هر چه ناله می كردم كه دندانم شكسته خون می آید هیچ توجه نمی كردند. در تمام سال هایی كه دستگیر شدم در زندان كمیته خرابكاری -جز سه روز- در سلول انفرادی بودم. هر چه داد زدم در را باز نكردند. دیدم آقای ازغندی را آوردند گفت خفه شو یك بار دیگر صدایت دربیاید می كشمت. یك كاسه روحی بود كه باید در آن غذا می خوردم. آب زندان هم یخ بود. اجبار در همان كاسه اجابت مزاج می كردم و كاسه را می شستم در همان غذا می خوردم. ما اینطور زندگی كردیم. خوشبختانه من از هیچ كس طلبكار نیستم. خانمم یادش نمی آید كه من یك بار راجع به غذا یك كلمه حرف زده باشم. خودم را خیلی بزرگتر از این می دانم كه از كسی طلب داشته باشم. بچه هایی كه در جبهه جلوی من تكه تكه شدند باید طلبكار باشند. من كاری نكردم. اگر هم كاری كردم با خدا معامله كردم و كار معامله با خدا را ضایع نمی كنم كه احساس طلبكاری كنم. در دوره هایی از مجلس رد صلاحیت شدید؟ هیچوقت پیگیری شدید كه چرا شما با آن سوابق انقلابی و مبارزاتی ردصلاحیت كردند
شورای نگهبان در مجلس چهارم، پنجم، هفتم و نهم من را رد صلاحیت كرده و نوشته به این دلایل صلاحیت شما احراز نشد: عدم التزام عملی به اسلام؛ یعنی من با 9 متر عمامه مسلمان نیستم!، عدم اعتقاد به نظام جمهوری اسلامی، عدم التزام به قانون اساسی و سو شهرت در حوزه انتخابیه. من یك بار به آقای جنتی گفتم من اعتراض نمی نویسم ولی درباره این دلیل چهارمی با شما حرف دارم. من بچه سال بودم پیش ایشان درس می خواندم آن زمان ایشان پیرمرد بود. البته اگر عده ای تفكرش را قبول ندارند بحث دیگری است ولی من با ایشان رفیق هستم. با آقای یزدی هم همینطور. پیش ایشان قضا را خواندم. او بسیار داناست ولی اینكه مواضع سیاسی اش را قبول ندارم بحث دیگری است. به آقای جنتی گفتم من اعتراض هم نمی كنم عادت كردم در خانه كار می كنم. چندین هزار جلد كتاب دارم و كتابخانه خیلی بزرگی هم دارم. از بچگی هر چه درآورده ام كتاب خریده ام. گفتم شما برای من نوشتید سو شهرت در حوزه انتخابیه، بیا با هم در خیابان های تهران برای گرفتن تاكسی بایستیم، ببینیم شما را سوار می كنند یا من را! در مترو می ایستیم ببین به پای شما بلند می شوند یا به پای من؟ استخر و كوه برویم ببینیم مردم چه كسی را بیشتر تحویل می گیرند. 27215

1396/11/21
14:15:33
5.0 / 5
112
تگهای خبر: آزادی , اسلامی , حكم , دادگاه
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۵ بعلاوه ۳
حقوق و وكالت، مشاوره حقوقی آنلاین و خدمات وكالتی
alameadl.ir - حقوق مادی و معنوی سایت علم عدل محفوظ است

علم عدل - وکالت و حقوق علم عدل

حقوق و وکالت